دیشب شهریارو نشون میداد، حس هایی که مقابل عشقش نشون میداد برام آشنا هستن، یه آدم ساده دل و پر احساس و رقیب سرسخت، که زورش بهش نمیرسه، قرارهایی کوتاه و دستپاچه، یه عشق ناکام، یه حسرت همیشگی، یه غم پایان ناپذیر، جایی که عشقش ازش میخاد دست از سرش برداره، چقدر دلم باهر بار دیدنش میسوزه، چشام پر میشه...صبح دوبار خوابشون رو دیدم، یه سری وسایل برداشتم با عجله یه مینی کیس هم بود که گذاشتم رو کاپوت، فرار میکردم که یه پلیس موتوری راهنمایی رانندگی از بغل امد و با دقت به پلاک نگاه میکرد و آروم ازم خواست نگه دارم، منم سر کوچه بودم یه کوچه بالاتر که درخت و سبزه هم داره انجا نگه داشتم، البته از ترس جریمه از خواب بلندشدم نه دزدی، اخه فکر میکنم ماشین هم مال پدر بود که اشتباهی سوارش شده بودم
برچسب:
نویسنده: یگانه رحمانی
سرسبز دل از شاخه بریدم ، تو چه کردی؟
افتادم و بر خاک رسیدم ، تو چه کردی ؟
من شور و شر موج و تو سرسختی ساحل
روزی که به سوی تو دویدم ، تو چه کردی ؟
هر کس به تو از شوق فرستاد پیامی
من قاصد خود بودم و دیدم تو چه کردی
مغرور ، ولی دست به دامان رقیبان
رسوا شدم و طعنه شنیدم ، تو چه کردی ؟
«تنهایی و رسوایی » ، « بی مهری و آزار »
ای عشق ، ببین من چه کشیدم تو چه کردی!
برچسب:
نویسنده: یگانه رحمانی